💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

سه‌شنبه 17 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(1)

داستان جالب

 روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کر

د که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض

گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که

خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد

طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد،

پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند

بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد

و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد

گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید

و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم،

دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد.

اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود

و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد

لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود،

اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد

و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او

دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت.

ولی چیزی نگفت! سپس پیرمرد از دخترک خواست

که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

..........................................................

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

 

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد

و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

 

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی

تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.

معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟! 

جواباتونو بگید تا ادامه داستانو بزارم




سه‌شنبه 17 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(3)

زلال

 اب دریا باشی یا چاه فرقی نمی کند

زلال که باشی آسمان در توست...




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(3)

ماهی




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(2)

جالب

خب همین اول بگم هرکی میخواد سرگیجه نگیره امتحان نکنه

به مدت سی ثانیه به مرکز این عکس نیگا کنین

بعد از سی ثانیه یه نگا یه دستتون بندازید.

دوستان عزیز من بی تقصیرم!!




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(4)

خوب زندگی کن ...

امیدوارم آنقدر خوب باشیم

و زیبا زندگی کنیم

که وقتی از خط پایان زندگی می گذریم

کسی دست نزند...


 




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(2)

ناامید




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(2)

صبر

براي تمــــــام رنـج هايـي كه مي بري صــبــــر كن

صبـــــــــــر اوج احترام به حکمت های خداست...
 




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(1)

دوران




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(2)

زندگی

در کتاب چهار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم مي روند

هر يك از اين صفحه ها، يك لحظه اند

لحظه ها با شادي و غم مي روند...

گريه، دل را آبياري مي كند

خنده، يعني اين كه دل ها زنده است...

زندگي، تركيب شادي با غم است

دوست مي دارم من اين پيوند را

گر چه مي گويند: شادي بهتر است

دوست دارم گريه با لبخند را

 




شنبه 14 تیر 1393
ن : orkide-prettywishes ارسال نظر(0)

پسر بچه

 

روزی پسر بچه‌ای در خیابان سکه‌ای یک سنتی پیدا کرد.

او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد.

این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز،

سرش (به دنبال گنج) را به سمت پایین بگیرد! او در طول زندگی،

۲۹۶ سکه ۱ سنتی، ۴۸ سکه ۵ سنتی، ۱۹ سکه ۱۰ سنتی، ۱۶ سکه ۲۵ سنتی،

۲ سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ۱ دلاری پیدا کرد؛

یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت،

او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۹۱ طلوع خورشید،

درخشش ۱۳۷ رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،

در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می‌آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز،

درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.